تبليغاتX
خرابات نشین
در خرابات مغان نور خدا می بینم

فریاد های خاکستری ات را

خریدارم

ای شعله ای که در پس

هیزم

خزیده ای.

"خراباتی"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 1:21  توسط خراباتی  | 

سلام.نه حس نوشتن دارم نه هیچ کار دیگه.امروز همین که تا الانش زنده موندم

خیلیه.

هیچی واسه گفتن ندارم.شاید درستش این باشه.حالا یکی بگه پس واسه چی دیگه

پست می زنی؟

ممنون که گفتی

اینم یه کار دیگه.البته از یه کار که تو یه ساعت کشیده بشه لطف کنید و انتظار بیشتر

از این نداشته باشید.دیگه نمی خوام تواضع به خرج بدم و پای پیکاسو رو وسط

بکشم.حالا می دونید بامزه چیه؟این که حوصله ی نوشتن نداشتم.اگه حوصله داشتم

چی می شد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 2:27  توسط خراباتی  | 

کربلا یعنی سکوت اب ها

توبه و دست قنوت اب ها

                 امشب اقام سر نداره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:17  توسط خراباتی  | 

زینب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:59  توسط خراباتی  | 

سال ها پیش تو دفتر شعر عسل شعری خوندم با این مضمون"علامت سوالی شدم و در فنجانی غرق

گشتم(؟)"

همیشه با خودم فکر می کردم مگه می شه آدم یه علامت سوال بشه و تو فنجان غرق بشه!!!

حالا که بیشتر از ۱۰ سال از خوندن اون شعر گذشته،هنوز نوشته ش مثل یه علامت سوال تو ذهنم

مونده.با این تفاوت که اون موقع اون علامت سوال برام سوال بود.اما حالا خودم شدم جزئی از اون

علامت سوال.حالا می گم:مگه می شه آدم نتونه یه علامت سوال بشه و تو فنجان غرق بشه؟؟؟

حالا من همون علامت سوالم  که بیشتر از ۱۰ ساله که تو همون فنجان غرق شدم.دیگه وجود خشکی ِ

پاسخ هم برام اهمیت نداره.ارزش غرق شدنم بیشتر از این حرفاست.

واسه رسیدن به این غرق شدگی از خیلی خشکی ها گذشتم و خیلی از قایق های نجات رو نادیده

نادیده گرفتم.دست و پا زدم ولی نه واسه این که نجاتم بدن.واسه این که بودنم رو به خودم ثابت کنم.

من یه خیال نبودم.یه حقیقت بودم که داشتم تو یه فنجان پر از حقیقت غرق می شدم.ولی هم خودم

و هم حقیقت،هر دوتا شکل علامت سوال.

حقیقت بودم اما به وجود خودم پی نبرده بودم.توی حقیقت بودم ولی نتونستم پیداش کنم.

حالا یه غریقم با این همه؟؟؟؟؟بین این همه؟؟؟؟؟

 

و هنوز دنبال خودم می گردم...

 

                "خراباتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:40  توسط خراباتی  | 

و یک مهاجرم اکنون

ز شهر خاموشی

نسیم شهر خرابم

پر از غبار غم است

و عاشقانه ترین جلوه اش

سیاهی شب

ترانه ی عشقش

سفیر یک خنجر

و مهربانی اهلش

به گوش دل سیلی

من از دیار سکوتم

نگاه من خواب است

صداقت من

محو در فراموشی

.........

و یک مهاجرم اکنون

ز شهر خاموشی.

             "خراباتی"

البته باید خدمت دوستان عرض کنم که این شهر با شهر خودم یه مقدار فاصله داره.

صهبا هم می تونه این پست رو به عنوان کادو به دوست تازه ............ تقدیم کنه.

نقطه چین رو بعد واسه خودش شرح میدم.

از همه ی دوستان هم التماس دعا دارم.ایام محرم نزدیکه.اونایی که دل پاک دارن موقع دعا دوستاشون

رو هم فراموش نکنن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:59  توسط خراباتی  | 

          

                                             سپید مثل برف

امروز اولین برف زمستونی هم بارید.خلاصه فومن ما هم سفید پوش شد.

چه حالی می ده زیر برف راه رفتن.چه حالی می ده تعطیلیه بعد از برف!

به نظرم زیبا تر از اسمون برفی چیزی نمی تونه وجود داشته باشه.

اما چرا.می تونه باشه.دستایی که لباس گرم تن یه بچه می کنه که داره از سرما به خودش می لرزه.

دستایی که نون بذارن تو دهن بچه ای که کنار نونوایی واستاده وداره به کسایی که نون داغ می خرن

تا واسه بچه های هم سن و سال اون ببرن نگاه می کنه.

دستایی که اجاق یه خونه ی سرد و خاموش رو روشن می کنه.

دم نفسی که خون به دستای یه بچه ی تو سرما مونده میاره.

دوش هایی که نیمه شب خسته می رسن در خونه هایی که پدرا توش از شرم نگاه بچه هاشون

خودشون رو به خواب زدن.

سفره ای که پهن می شه تا مادری این جمله رو واسه بچه تکرار نکنه"چیزی نداشتم غذا بپزم"

و...

سفیدی و پاکی برف خیلی قشنگه.ولی حالا که فکر می کنم خیلی چیزای زیباتری هم وجود دارن

که گاهی غافل از این همه زیبایی می شیم.

امیدوارم روزی برسه که همه بتونن از زیبایی برف لذت ببرن و از ترس نداشتن گرما و

سرپناه برف نفرین نشه.

روزی که خونه ها گرم و دل ها سرشار از خوشی باشه.روزی که بچه ها با شادی از ورود پدر استقبال کنن.

روزی که مادرا با خیال راحت بچه ها رو سر سفره ی غذا دعوت کنن.

روزی که همه بتونن طعم سپیدی برف رو بچشن.

                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 0:51  توسط خراباتی  |